محمد ارسی

به مناسبت هزاره دولتمرد و متفکر سیاسی بزرگ خواجه نظام الملک طوسی

180702ابوعلی حسن، ملقّب به نظام الملک فرزند علی بن اسحاق ِطوسی بهار سال ۱۰۱۸ میالدی در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد. از آنجایی که به مدت سی سال مقام وزارت دو پادشاه بزرگ سلجوقی یعنی آلپ ارسالن و ملکشاه را به عهده داشت، او را “تاج الحضرتین” نیز می خواندند. القاب دیگر او قوام الدین، رکن الدوله و رضیْ امیرالمومنین بود، و شخص ملکشاه، “پدر” خطابش می کرد. او از چنان اعتماد و احترامی نزد سالطین سلجوقی برخورداربود که ادارۀ امورکشور پهناور سلجوقی از آمودریا تا انتاکیه را در کف با کفایت آن وزیر ِمدیر ومدبّر و دانا و دانشمند قرار داده بودند! بنا به نوشتۀ شماری ازمورخان، ازجمله ابن فندق و ابن اثیر، خانوادۀ نظام الملک از دهقانان خراسان بودند؛ طبقه ای که دراثر ِدگرگشت ِزمانه، روز به روز نحیفتر و ضعیفتر می شده، تحلیل می رفتند. از این جهت بود که علی بن اسحاق طوسی یعنی پدر نظام الملک برای گذران ِبهتر ِزندگی به خدمت دستگاه دیوانی ِغزنویان درآمد. پسر نیز مانند پدر، وارد دستگاه اداری غزنویان شد و طی سه سال خدمت در شهر بلخ، به کسب تجربۀ اداری و دیوانی ارزنده ای نائل آمد. با شکست سلطان مسعود غزنوی در دندانگان ِمرو در سال ۱۰۴۰ میالدی، و سلطۀ طغرل بیک و چغری بیک سلجوقی بر خراسان، ایران زمینْ سراسر، تحت ِتسلط ِترکمانان تازه نفس درآمد؛ تاریخ ورق خورد وعصر دیگری در غرب آسیا آغاز گردید. با پایان کار غزنویان در ایران و شروع سلطنتِسالجقه، زندگی ابوعلی حسن طوسی نیز از اساس و پایه متحول شد، زیرا او با حمایت ابوعلیّ بن شادان، وزیر چغری بیک سلجوقی درخدمت سالجقه درآمد و موقعیتی یافت تا قابلیت و توانایی بی نظیرخود را در همۀ زمینه ها از امور اداری و سیاسی و نظامی گرفته تا مالی و سازماندهی و نهادسازی و روابط خارجی به منصۀ ظهوربرساند، و ازآن ایل و قوم مهاجم و تازه به قدرت رسیده که در دولتمداری و دولت سازی، تجربه و سابقه ای نداشتند، چنان قدرت و دولتی بسازد که سرنوشت آسیای غربی، و امپراتوری روم شرقی، یعنی بیزانس را از اساس دگرگون سازد. دکتر جعفر شعار در ارتباط با نقش تعیین کنندۀ نظام الملک دراعتالی دولت سلجوقی می- نویسد: “درایّام تسلّط ترکمانان برخراسان که از سال ۴۲۸ هجری ق. آغاز شد، حکومت بلخ با ابوعلیّ بن شادان بود، وخواجه زیردست او به دبیری روزگار می گذرانید. چون چَغری، برادر طغرل اوّل، پدر آلپ ارسالن سلجوقی، بر ترمذ و بلخ غلبه یافت، ابوعلیّ بن شادان را به وزیری خود برگزید و بدین سان خواجه نیز در خدمت سلجوقیان درآمد، و ابوعلی، خواجه را به دبیری و صاحب تدبیری امور آلپ ارسالن، پسر چغری واداشت، و از این تاریخ است که خواجه در سلک درباریان آلپ ارسالن درآمد و در تمام دورۀ سلطنت طغرل از۴۲۹ تا ۴۵۵ هجری ق. زیردست او که امارت خراسان را داشت، به این حال روزگار می گذرانید. پس ازآنکه آلپ ارسالن به پادشاهی رسید، خواجه نظام الملک را به جای ابونصرکُندُری به وزارت برداشت و خواجه از۴۵۶ تا م رمضان ۴۸۵ هجری ق. که کشته شد، در وزارت آلپ ارسالن و ملکشاه با نهایت استقالل و اقتدار برجا بود”. نظام الملک در مدت ۲۹ سال و۷ ماه وکسری که وزارت آلپ ارسالن و ملکشاه را داشت، در ادارۀ امور و فتح بالد و سرکوبی مخالفان این دو پادشاه چنان کفایت وحسن تدبیر به خرج داد که دولتی وسیع از حلب گرفته تا کاشغر را به فرمان ایشان آورد و نام و نشان آن دو سلطان را در  غرب و شرق جاری کرد، تا آنجا که می توان قسمت عمدۀ شهرت و پیشرفتی را که درکارها نصیب آلپ ارسالن و ملکشاه شده ازبرکت خردمندی و کاردانی خواجه دانست، چنانکه امیرالشّعرا معزّی در مدح اوگفته است: تو آن خجسته وزیری که از کفایت تو 180701کشید دولت سلجوق سر به علّییّن تو آن ستوده مشیری که در فتوح و ظفر شده ست کلک تو با تیغ شهریارقرین”۱ کوشش برای ایجاد ِدولت مقتدر و تنظیم ِامور مملکت ازآنچه نظام الملک در سیاست نامه نوشته، و ازآنچه مورخان دربارۀ او نوشته اند، چنین برمی آید که همۀ همّت و عمدۀ تالش خواجه نظام الملک صرف این شده که: برمحور قدرت مطلق سلطان عادل و عاقل، دولتی مقتدر و محکم به وجود آورد و بدین وسیله، در سراسر ممالکِتحت ِتصرف ِسلجوقیان ِنودولت و تازه به قدرت رسیده، امنیت مطلق، عدالت ورفاه ِ برقرار کند؛ درواقع امنیّت، عدالت و رفاه حال رعیت، هدف اصلی خواجه بوده و از نظراو به این اهدافِاساسی زمانی می شد رسید که سلطان شخصاً، صاحب اختیارات ِمطلقه باشد، و به رسم و روش ِشاهان وحاکمان ِدانا و دادگرگذشته، مانند نوشیروان و فریدون با عدل و داد و رعیت پروری وآبادگری حکومت کند؛ دراین باره در سیاست نامه می نویسد: “ایزد، تعالی، در هر عصری و روزگاری یکی را ازمیان خلق برگزیند، واورا به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند، ومصالح جهان وآرام)آرامش( بندگان را بدو بازبندد، و در فساد وآشوب وفتنه را بدو بسته گرداند، هیبت و حشمت او اندر دلها وچشم خالیق بگستراند، تا مردم اندرعدل او روزگار می گذارنند و آمِن)آسوده خاطر( همی باشند و بقای دولت همی خواهند… پس، ازبندگان، یکی را،که از تقدیر ایزدی، سعادتی ودولتی حاصل شود، او را، حق،تعالی، براندازۀ او اقبالی ارزانی دارد و عقلی و دانشی دهد که او بدان عقل و دانش، زیردستان خویش را، هریکی را بر اندازۀ خویش بدارد )نگاه دارد(، و هر یک را بر قدر او مرتبتی و محلّی)مقامی( نهد، وکسانی که شایسته باشند، ازمیان مردمان برگیرد، و هر یکی را از ایشان پایگاهی و منزلتی دهد، و در کفایت مهمّات ِدینی و دنیاوی بر ایشان اعتماد کند، و رعایا را، آنکه راه طاعت سپرند و به کارخویش مشغول باشند، از رنجها آسوده دارد، تا در سایۀ عدل او به واجب )به  طورشایسته( روز و روزگار می گذارند)بگذارند(. و باز اگر کسی از خدمتکاران و گماشتگان، ناشایستگی و درازدستی )تجاوز( پدید آرد، اگر به تادیبی و پندی و مالشی)مجازاتی( ادب گیرد و از خواب غفلت بیدارشود، او را برآن کاربدارد و اگر بیداری نیابد، هیچ ابقاء )بخشودن( نکند… و از رعایا کسانی که حق نعمت نشناسند و قدر ایمنی و راحتی ندانند و به دل خیانتی اندیشند و تمرّدی)گردنکشی( نمایند و پای از اندازۀ خویش بیرون نهند، بر اندازۀ گناه با ایشان خطاب)بازخواست( کند، و ایشان را بر مقدارجٌرم ایشان مالش فرماید )مجازات کند(، و باز دامن عفو بر ایشان پوشاند و ازسر آن درگذرد. و دیگرآنچه به عمارت جهان پیوندد )مربوط باشد( از بیرون آوردن کاریزها )قنات( وکندن جوی های معروف و پل ها کردن برگذر آبهای عظیم، وآبادان کردن دیه ها و مزرعه ها، و برآوردن حصارها، و ساختن شهرهای نو و برآوردن بناهای رفیع و نشستن گاه های بدیع)نادر و شگفت انگیز(، به جای آرد؛ و بر شاهراه ها، رباط ها “منزل واستراحتگاه” فرماید کردن، و مدرسه ها ازجهت طالبان علم، تا آن نام همیشه اورا بماند، وثواب آن مصالح، او را حاصل بُوَد، و دعای خیر پیوسته گردد…”۲ ازگفته های باال خوب پیداست،که خواجه پادشاهی و سلطنت را نعمت و موهبتی الهی تلقی می کرده و درجدّ و جهد بوده تا سالطین سلجوقی به ویژه ملکشاه، خود را در قد و قامت ِشاهان و فرمانروایان نامدار و دانا و توانایی ببینند، که فرّ و فراست خدادادی داشتند و به عدل و داد و راستی درمیان مردم زیستند و فرمانروایی کردند! در سیاست نامه می نویسد: “اما چون پادشاه را فرّالهی باشد و مملکت باشد و علم با آن یار باشد، سعادت دو جهانی بیابد، ازبهر آنکه هیچ کاری بی علم نکند و به جهل رضا ندهد. و پادشاهانی که دانا بودند، بنگر که که نام ایشان در جهان چگونه بزرگ است وکارهای بزرگ کردند تا به قیامت نام ایشان به نیکی می برند، چون افریدون و اسکندر و اردشیر و نوشیروان عادل و امیرالمومنین، عمر و هارون و مامون و معتصم و اسماعیل بن احمد سامانی و سلطان محمود…کار و کردار هریک دیدار)دیدنی وقابل رویت( است و در تاریخ ها وکتاب ها نوشته است و می خوانند و دعا و ثنا برایشان می گویند”۳ می بینیم که نظام الملک با تالش برای احیای سُنن دولتمداری ایرانی درمیان سلجوقیان نودولتی که رسم و رسوم مملکت داری نمی دانستند، قصد آن داشت تا با غلبه برهرج ومرجِ برآمده ازتاخت و تاز “مهاجمانی” که اوضاع را سخت آشفته بودند، اقتدار شاهی و مرکزیّت دولتی را  باز برقرارکند. تیگولوسکایا در این باره می نویسد: “اساس نظری سیاست نامه، دفاع از سنن دولتمداری ایرانی و سیاست مرکزیّت 180704سلطان درمقابل تمایالت گریز از مراکز اعیان لشکری ترک )چادرنشین( می باشد… نظام الملک در سیاست نامه از سنن و راه دولت متمرکزایرانی که درگذشتۀ نزدیک، دولت غزنویان و سامانیان وآل بویه، و در عهد قدیم حکومت ساسانیان نمونۀ آن بوده اند، باحرارت کامل دفاع می کند. وی سیاست های داخلی دولت های یادشده راکمال مقصود می داند و بر پاشیدگی و پراکندگی و سرخودی فئودالی سخت می تازد…”۴ درارتباط با سیاست ِتمرکزگرایی واقتدارطلبی خواجه، محقق معروف ِایرانی مجتبی مینوی می گوید: “در دورۀ ملکشاه حکمران و سلطان ِحقیقی ممالک ایران و توابع آن، بلکه فرمانروای کلیه “اراضی خالفت شرقی” جز خواجه نظام الملک کسی نبوده است. و در عهد سالطین آل سلجوق چنان مملکت وسیعی ممکن نبود جز بدان صورت تحت نظم و نسق درآید، زیرا که سلجوقیان نتوانستند که کامالً به سامانیان و غزنویان اقتدا کنند و مانند ایشان شوند… درنظر ایرانیان فقط سلطان در امردولت، فرمانروای مطلق بود، ولی سلجوقیان بیابان نشین با این مفهوم آشنا نبودند وکشور را متعلق به تمامی خانوادۀ خان می دانستند. مخصوصا در ابتدای کار چنان از اعتقاد به یک فرمانروای واحد دور بودند که همان وقت که در بعضی از شهرهای خراسان، خطبۀ سلطنت به نام طغرل خوانده می شد، در بالد دیگری به نام برادرش داوود خطبه می خواندند. همچنین در اقطار)نواحی( مملکت، امرای جزئی وجود داشتند که درادارۀ ناحیۀ خود استقالل داشتند و بالطبع در میان ایشان منازعه ها روی می داد. چنانکه گفتیم ایرانیان معتقد به یک پادشاه مقتدر مطلق العنان بودند، و همین که سلجوقیان اراضی ایران را متصرف شدند، به مرورزمان ناچار، تحت تاثیرفکر ایرانیان واقع شدند و هوای اقتدار مطلق برسرشان افتاد… طبعا سران قبائل ترکمان از ایشان زده می شدند و معاریف ایران که اصحاب دفتر و دیوان بودند، به ایشان نزدیک می شدند. ولی متصدیان امور دیوانی دچار مسئلۀ دشواری شده بودند که عبارت باشد از طرز معامله با مهاجمین ترکمنی که با سلطان داخل مملکت شده بودند، و هیچ دربند آن نبودند که اسلوب زندگانی خود را تغییر داده، یک جا ساکن شوند، و بدان طرز اداره ای که عامه مردم تن داده بودند، سرفرود آورند… به آسانی می توان دریافت که با این اوضاع، رسیدن نظام الملک به منظور بلندی که داشت، چه اندازه دشوار بود و در صورتی که اندک ضعفی در بنیۀ دولت آشکارمی شد، مملکت دچار چه خطرها وآفت ها می گردید. به این علت بود که خواجه از قدرت روزافزون اسماعیلیان اندیشناک شده بود و همّت به قلع و قمع ایشان گماشته بود.”۵ عدالت، نیکوکاری و خدمت به مردم ازنظر ِنظام الملک، اجرای عدالت وخدمت و نیکوکاری درحق مردم ِمملکت، نه تنها وظیفۀ اصلی پادشاه دانا و دادگراست، بل شرط بقای مُلک و مَلک و مملکت نیز بسته به اجرای عدالت، وخدمت درحق مردم و رعیت است. اوحفظ اقتدار ِدولت وسلطنت، و برقراری امنیت ِمملکت را هم درگرو اجرای عدالت می دانست و در درس های سیاسی و مملکت داری که به ملکشاه عرضه می کرد، اجرای عدالت را در مرکز تعلیمات خود قرارمی داد و به روشنی گوشزد می کرد که رستگاری آن جهانی نیز بسته به میزان دادگری و عدالت پروری سلطان دراین دنیا دارد. در سیاست نامه آورده است که: “شناختن قدرنعمت ایزد، تعالی، نگاهداشت رضای اوست و رضای حق تعالی اندر احسانی باشد که با خلق کرده شود و عدلی که میان ایشان گسترده آید. چون دعای خلق به نیکویی پیوسته گردد، آن مٌلک پایدار بود و هرروز زیادت باشد، و این مَلک از دولت و روزگارخویش برخوردار بود، و بدین جهان نیکونام بُود، و بدان جهان رستگاری یابد، و حسابش آسان تر باشد؛ که گفته اند بزرگان ِدین …که مُلک، با کفربپاید، ولی با ستم نپاید”۶ او در تشویق سلطان به عدالت پروری، وترساندن او از ستمگری می نویسد:” چنین آمده است اندراخبارکه یوسف پیغامبر)ص(، ازدنیا بیرون رفت، می آوردند او را، تا حظیرۀ )دیواربست( ابراهیم )ص(، نزدیک پدران او، دفن کنند. جبرئیل علیه السالم، بیامد. گفت : هم اینجا بدارید که آن جای او نیست. چه، او را جواب مُلک که رانده است، به قیامت می باید دادن. پس حال یوسف پیغمبر چنین باشد، بنگر تا کار دیگران چگونه بٌود! و درخبر از پیغامبر)ص(، چنان است، که هرکه را روز قیامت حاضرکنند از کسانی که ایشان را برخلق دستی)سلطه( وفرمانی بوده باشد، دست های اوبسته بٌود. اگر عادل بوده باشد، عدلش دست او را گشاده کند و به بهشت رساند؛ و اگر ظالم بٌود، جورش همچنان بسته با غلّها )زنجیرها(، او را به دوزخ افکند. و هم درخبر است که روز قیامت، هرکه او را برکسی فرمانی بوده باشد دراین جهان، برخلق یا بر  مقیمان ِسرای و بر زیردستان خویش، او را بدان سوال کنند. و شبانی که گوسفندان نگاه داشته باشد، جواب آن بخواهند… و برحقیقت، خداوند عالم بداند که اندرآن روز بزرگ، جواب این خالیق که زیر فرمان اویند، از او خواهند پرسید، و اگر به کسی حوالت کند، نخواهند شنود. پس چون چنین است باید که مَلک این مهم به هیچ کس نگذارد، و از کار خلق غافل نباشد… و دست های دراز را کوتاه می کند، و ظلم ِظالمان را از مظلومان بازمی دارد، تا برکات آن اندر روزگار دولت او می رسد…”۷ گفتیم که خواجه نظام الملک، حفظ امنیت مملکت را هم در اجرای عدالت می بیند، و به ملکشاه و به هر حاکم دیگری در این عالم خاکی، می کوشد تفهیم کند که: با مردم، به عدل رفتارکنید تا از شرّ دشمنان داخلی و خارجی درامان باشید، و خلق خدا هم درآسایش باشند. خواجه برای تفهیم این مطلب، این مثل را می آورد: “عامل شهر حِمْص)شهری درسوریه( به عمربن عبدالعزیز)خلیفه اموی( نبشت که: دیوارشارستان)شهر( حِمْص ویران شده است، آن را عمارتی می باید کرد. چه فرماید؟ جواب نبشت)نوشت( که: شهرستان حِمص را از عدل دیواری کن، و راه ها را از خوف و ستم پاک کن، که حاجت نیست به گل وخشت و سنگ وگچ. و خدای، عزّ وجل، داوود را علیه السالم می فرماید : یا داوود انّا جعَلناکَ خلیفتهً فی االرض فاحکٌم بین النّاس ِبالحقّ، معنی اش چنین باشد که: ای داوود ما ترا خلیفۀ خویش گردانیدیم برزمین، تا بندگان ما را تیمار داری و نگذاری که از یکی بر یکی ستم رود، و هرسخن که گویی و هر کار که کنی، به داد کنی.”۸ جالب است که با وجودی که خواجه نظام الملک، سنّی و اشعری مذهبِ باورمندی بود، ولی مَلکان عَجَم یعنی پادشاهان ِساسانی، مثل اردشیر و بهرام و قباد و نوشیروان، و حتی پرویز وگاهی شاهان اسطوره ای چون فریدون را نمونۀ دادگری و رعیت پروری معرفی می کند و از ملکشاه می خواهد که به آنها مخصوصاً به انوشیروان ِعادل توجه و اقتدا کند؛ لذا درباب دادخواهی و دادگری شاهان پیشین ایران با حرمت و احترام تمام می نویسد: “چاره نیست پادشاه را ازآنکه هر هفته ای به مظالم بنشیند )دادرسی کند(، و داد از بیدادگر بستاند، و انصاف بدهد، و سخن رعیت به گوش بشنود بی واسطه ای… چنان خواندم درکتب پیشینیان که بیشتر از مَلکان عجم دوکانی)سکّویی( بلند بساختندی، و بر پشت اسب برآنجا بایستادندی، تا متظلمان که درآن صحرا گرد شده بودندی، همه را، بدیدندی وداد هریک  بدادندی. و سبب این چنان بوده است که چون پادشاه جایی نشیند که آن جایگاه را در و درگاه و دربند و دهلیز و پرده و پرده دار باشد، صاحب غرضان )مغرضان( و ستمکاران، آن کس را بازدارند و پیش پادشاه نگذارند. شنودم که یکی از ملوک به گوش، گرانتر بوده است. چنان اندیشید که کسانی که ترجمانی می کنند و حاجبان، سخن ِمتظلمان با او راست نگویند، و او چون حال نداند، چیزی فرماید که موافق آن کار نباشد. فرمود که متظلمان باید جامۀ سرخ پوشند، و هیچ کس دیگر سرخ نپوشد تا من ایشان را بشناسم و این ملک بر پیلی نشستی، و در صحرا بایستادی، هرکه را با جامۀ سرخ دیدی، بفرمودی تا جمله را گردکردندی. پس به جایی خالی بنشستی، و ایشان را پیش آوردندی تا به آوازبلند، حال خویش می گفتندی و او انصاف ایشان می دادی “۹ و بازدر باب دادرسی پادشاهان ایران ِپیش از اسالم می نویسد: “چنین گویند که رسم مَلکان عالِم عَجم چنان بوده است که روز مهرگان، و روز ِنوروز پادشاه مر عامّه را باردادی، و هیچ کس را بازداشت نبودی؛ و پیش به چند روز )چند روز پیش( منادی فرمودی که بسازید فالن روز را )برای فالن روز حاضرشوید(، تا هرکسی شغل خویش بساختی و قصّۀ )عرض حال( خویش بنوشتی و حجّت )برهان( به دست آوردی، … پس مَلک قصه های مردم بستدی، همه پیش بنهادی ویک یک می نگریدی. اگر آنجا قصّه ای بودی که از مَلک بنالیده بودی، موبد ِموبدان را بر دست راست نشانده بودی، موبد موبدان قاضی القضات باشد به زبان ایشان، پس مَلک برخاستی و از تخت برزمین آمدی و پیش موبد به دو زانو بنشستی، گفتی: نخست ازهمۀ داوری ها، دادِ این مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن! آنگاه، منادی فرمودی کردن که: هرکه را با مَلک خصومتی هست، همه به یکسو بایستید تا نخست، کارشما بگزارد. پس مَلک موبد را گفتی: هیچ گناهی نیست نزدیک ایزد،تعالی، بزرگتر ازگناه ِپادشاهان؛ وحق گزاردن پادشاهان، نعمت ایزد تعالی را، نگاه داشتن ِرعیت است و داد ایشان دادن، و دست ستمکاران از ایشان کوتاه کردن. پس چون ملک بیدادگر باشد، لشکرهمه بیدادگرشوند و خدای را عزّ وجلّ، فراموش کنند وکُفران نعمت آورند، هرآینه، خِذالن)خواری( وخشم خدای برایشان رسد، و بس روزگار برنیاید که جهان ویران شود و ایشان به سبب شومی گناهان، همه کشته شوند و مُلک از خاندان تحویل کند… چون ملک از داوری بپرداختی، باز برتخت آمدی و تاج برسر نهادی، و روی سوی بزرگان وکسان خود کردی وگفتی: من آغاز از خویشتن بدان کردم،  تا شما را طمع بریده شود از ستم کردن برکسی. اکنون هرکه از شما خصمی دارد خشنود کنید… ازوقت اردشیر تا به روزگار یزدگرد بزه گر، هم بر این جمله بودند…”۱۰ باری به وضوح می بینیم که نظام الملک با اشاره به دادگری و عدالت و خردمندی و نیکی ِشاهان ساسانی می کوشد، روش ِکشورداری ساسانی، یا سُنن دولتمداری ِگذشته را بازگرداند، و سالطین سلجوقی را با آن شیوۀ حکومتگری و دولتمداری ایرانیان پیش از اسالم، به زبانی “ایرانشهری”، تربیت وآشنا کند! محقق و متفکر برجسته، دکترجواد طباطبائی در نوشتۀ درخشان خود، خواجه نظام الملک طوسی واندیشۀ ایرانشهری می گوید: “شالودۀ تحلیل سیاسی سیاست نامه نظریّه شاهی آرمانی ِایرانشهری است. پادشاه برگزیدۀ ایزد است و نه خلیفه و جانشینِپیامبرخدا و یا امامی که با بیعت امّت انتخاب می شود تا بر اجرای شریعت مباشرت نماید. نخستین صفت چنین پادشاهی، عدل است که خود فرع بر فرّه شاهی است. بنابراین، نظم و امنیت تا زمانی درکشور وجود دارد که پادشاهی عادل و دارندۀ فرّه ایزدی برآن فرمانروایی کند و با ازمیان رفتن پادشاهی نیک، نظم و نسق جامعه دستخوش تالشی شده، فتنه ها برخاسته و بخت برگشتگی به یکسان به گناهکاران و بیگناهان روی می کند”۱۱ رفتار نیک با همۀ مخلوقات نظام الملک محبّت ِبر حیوانات و ترحّم بر خلوقات خدا را که با انسان اُنسی دارند، بخش ِجدایی ناپذیری از عدالت، وحتی رستگاری درآخرت و سعادت آن جهانی تلقی می کند و با بیان ِدو حکایت ِبسیار اثرگذار در سیاست نامه، حق مطلب را اداء کرده، می نویسد: “می گویند: روزی موسی، علیه السالم، که شبانی ِ شعیبِپیامبر… می کرد و هنوز به وی، وحی نیامده بود، گوسفندان می چرانید. قضا را میشی از رَمه جدا افتاد. موسی خواست که او را به رمه بازبرد. میشَک برمید و در صحرا افتاد وگوسفندان نمی دید و از بددلی)ترس(، همی رمید، و موسی از پس او همی دوید تا مقدار دو فرسنگ، چنان که میشک را هم طاقت نماند، و از ماندگی بیفتاد… موسی در وی رسید و بر او رحمتش آمد… چون دید که طاقت رفتن ندارد، برداشتش و برگردن و دوش گرفت تا بَر ِرمه. چون چشم میشک بر رمه افتاد، دلش به جای آمد، تپیدن گرفت. موسی زود او را ازگردن فروگرفت، و به میان رمه اندر شد. ایزد، تعالی، ندا کرد به فرشتگان آسمانها، گفت: دیدید بندۀ من با آن میشِدهن بسته، چه خُلق کرد، یعنی چه خوش رفتاری کرد،…اورا نیازرد و بر او ببخشود! به عزّت ِمن که او را برکَشم)به مقام بزرگ برسانم( وکلیم )هم-سخن( خویش گردانم و پیغامبریش دهم و بدو کتاب فرستم، چنان که تا جهان باشد، از اوگویند.”۱۲ دررابطه با همین موضوع، خواجه حکایت دیگری را خطاب به ملکشاه نقل می کند، می گوید: ” مردی بود در شهرِ ِمروْرود، که او را رئیس حاجی گفتندی. رئیسی بود محتشم، و نعمت و ضیاع و مُسْتَغلّ بسیار داشت؛ خانه و ملک و زمین ِغلّه خیز و ثروت و شوکت؛ و در روزگار ِاو از او محتشم تر و توانگرتر در همۀ خراسان کس نبود، و ما او را دیده بودیم. در ابتدای جوانی و برنایی، عوانی های سخت کرده بود و شکنجه ها کرده و خاندان ها ببرده ، از او بی رحم تر و تحقیرکننده تر، کس نبود. پس درآخر، بیداری یافت و دست از عوانی و مردم آزردن بداشت، و به کار خیر و درویش نواختن و پل و رباط )کاروانسرا( کردن مشغول شد… و بعد از بسیار خیرات، در ایّام امیرچغری)پدرآلب ارسالن( به حج رفت. چون به بغداد رسید، او را قرب ِیک ماه، مُقام افتاد )نزدیک یک ماه اقامت کرد( روزی در بازار در راهرو)درگذر و معبر( سگی دید عظیمْ گَرگین، و همه موی از اندامها فروریخته و از رنج ِگَر، سخت بیچاره مانده. دلش بر او بسوخت. گفت: این هم جانوری است، و آفریدۀ خدای است، عزّوجلّ. چاکری را گفت: برو، دو من نان بیاور ورسنی)ریسمانی(، او به دست خویش نان پاره می کرد وپیش سگ می انداخت، تا سگ را سیر و ایمن بکرد… و پس، چاکری راگفت: تو که چاکرِمنی … خواهم که میخی در دیوارکوبی و این سگ را برآنجا بندی، و هر روزی یک منْ نانْ بامدادش دهی، و یک من شبانگاه، هرروزی دوبارش روغن مالی، و نان ریزه واستخوانها که درسفره باشد، بدو دهی تا آنگاه که بِهْ شود. پس این چاکر همچنین کرد، تا سر دو هفته این سگ، گَر بیفکند و مویْ برآوردن گرفت و نیک فربه شد، و چنان خو کرد که او را به چوب، ازآن سرا بیرون نشایست کرد. رئیس حاجی با قافله برفت و حج بکرد و بعد از چند سال، فرمان یافت )درگذشت(؛ و مدتی براین بگذشت. شبی زاهدی او را به خواب دید، بر بُراقی )اسبی تیزرو(، نشسته و حوران و غلمان … بر دست ِراست و بر دست ِچپ او گرفته اندی وآهسته و خندان می آرندی در روضه ای از روضه های بهشت. زاهد پیش او دوید… بپرسید از او که: ای فالن تو در اوّل مردی، مردم آزار وبیرحم و درازدست بودی… ولیکن چندان خیرات که تو کردی کس نکرد… مرا بگوی تا این درجه، به کدام کردار و طاعت یافتی؟ گفت: ای زاهد در کار خدا عجب مانده ام. زیبد که تو نیز عبرت گیری و تکیه بر طاعت نکنی و به عبادت ِ بسیار فریفته نشوی. بدان که جای من در دوزخ آراسته بودند، بدان معصیت ها که در روز جوانی کرده بودم، و به وقت نَزع)جان کندن( همه نماز و روزۀ من به روی ِمنْ باززدند، و این همه طاعات و صدقات و خیرات و مسجدها و…حجّ من هبا و هدر کردند، و حال من در نومیدی به جایی رسید که اومید ازبهشت ببریدم، و دل برعذاب دوزخ بنهادم؛ همی آوازی به گوش من آمد که: … تو را درکارسگی کردیم، تورا به سگی بخشیدیم، و همۀ معصیت های تو ناکرده انگاشتیم، و بهشت، تو را عطاکردیم، و دوزخ بر تو حرام کردیم، بدان چه تو رَدایِکبر، ازگردن بینداختی و برآن سگ ِگَرگنْ رحمت کردی؛ … و مرا از همه طاعت، این یکْ کردار دستْ گرفت، در آن حال بیچارگی.”۱۳ باری، سیاست نامه نویسی، و سیاست ورزی های ِنظام الملک را شاید بتوان دراین چند جمله خالصه کرد: تالش وکوشش برای تاسیسِدولت ِمقتدر و متمرکز و توانمند، برمحور ِقدرت پادشاه دادگر و دانا برای برقراری ِعدل و امنیت در روی زمین، و خدمت به رعایا و ضعفا و مظلومان و خلق خدا! این سخن خواجه در سیاست نامه، ادعای فوق را به بهترین صورتی تایید می کند: “در خبر است که پیامبر)ص( گفت: … عدل، عزّ ِدین است و قوت ِسلطان و صالح ِلشکر و رعیت است و ترازوی همۀ نیکی هاست، چنان که خدای تعالی گفت: … بهْ از عدل چیزی نیست. و جای دیگر گفت: و سزاوارترین پادشاهی آن است که دل وی جایگاه ِعدل است و خانۀ وی آرامگاهِ دینداران وخردمندان”…

محمد ارسی ۱۳۹۷ فروردین ۲۱ هزارمین سال تولد نظام الملک

برداشت  : آرمان شماره ۶

=============

 

منابع :

۱ – دکتر جعفر شعار؛ گزیدۀ سیاست نامه، ص ۱۱ ۲ – سیاست نامه، فصل اول، ص ص ۳۷ و ۳۶ ۳ – همان منبع. ۴ – خاورشناس روسی تیگولوسکایا، تاریخ ایران، ترجمۀ کریم کشاورز ص ص ۲۷۱ و ۲۲۸ ۵ – مجتبی مینوی، نقد حال، ص ص ۲۲۸ تا ۲۴۳ ۶ – سیاست نامه، فصل دوم، ص ۴۱ ۷ – همان منبع، ص ص ۴۱ و ۴۲ ۸ – همان منبع، ص ۳۵۰ ۹ – همان منبع، فصل سوم، ص ص ۴۴ و ۴۵ ۱۰ – همان منبع، ص ص ۹۶ ،۹۷ ،۹۸ ۱۱ – دکترسید جواد طباطبایی، درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشۀ سیاسی ایران، ص ص ۴۳ و ۴۴ ۱۲ – سیاست نامه، ص ص ۲۶۰ و ۲۶۱ ۱۳- همان منبع، ص ص ۲۶۱ ،۲۶۲ ،۲۶۳

Share